حکایت یک ساقی دربار خوانین باشت
به قلم اسکندر رحمانی
بزرگی تعریف می کرد در روزگار حکومت خان ها در منطقه باشت ؛ جلسه ای با حضور خان برقرار بود.
در باریهای خان را عده ای را مباشر و عده ای را هم نوکر می گفتند. نوکرها هنگام جلسات خان هر کسی مسئول کاری بودند.
یکی کارش این بود که پای منقل چای می نشست. وچای می ریخت. دیگر چای را با تعدادی استکان ونلبکی وقندان می برد خدمت مهمانهای خان!
کسی که پای منقل چای بود«ساقی»می گفتند یک بار ساقی چای اول را ریخت وخودش میل کرد گفت: اول ساقی دوم را داد به پسرش گفت: اول ساقی ؛ سومی را داد به برادرش گفت : اول ساقی خلاص ریخت می داد به بستگان خود ومی گفت : اول ساقی یکی از مردان بنام باوی که در مجلس بود حرفش رک ونترس می زد به ساقی گفت: اول ساقی دوم ساقی وسوم ساقی …… . تا دهم ساقی فلان فلان پدر باقی، یک استکان آب زردکی هم به باقی دهید.
امیدوارم که برداشت سیاسی نشود.



احسنت
خوب اخرش چه مفهومی داشت جمله ای که ابتدا نداشته باشه اخرش هم بی معنا گیر هر که نیامده باشه گیرشما اومده