• امروز : یکشنبه - ۱۲ بهمن - ۱۴۰۴
  • برابر با : Sunday - 1 February - 2026
3

حکایت یک ساقی دربار خوانین باشت

  • کد خبر : 132030
  • 22 آوریل 2021 - 6:42
حکایت یک ساقی دربار خوانین باشت

  حکایت یک ساقی دربار خوانین باشت   به قلم اسکندر رحمانی   بزرگی تعریف می کرد در روزگار حکومت خان ها در منطقه باشت ؛ جلسه ای با حضور خان برقرار بود. در باریهای خان را عده ای را مباشر و عده ای را هم نوکر می گفتند. نوکرها هنگام جلسات خان هر کسی […]

 

حکایت یک ساقی دربار خوانین باشت

 

به قلم اسکندر رحمانی

 

بزرگی تعریف می کرد در روزگار حکومت خان ها در منطقه باشت ؛ جلسه ای با حضور خان برقرار بود.

در باریهای خان را عده ای را مباشر و عده ای را هم نوکر می گفتند. نوکرها هنگام جلسات خان هر کسی مسئول کاری بودند.

یکی کارش این بود که پای منقل چای می نشست. وچای می ریخت. دیگر چای را با تعدادی استکان ونلبکی وقندان می برد خدمت مهمانهای خان!

کسی که پای منقل چای بود«ساقی»می گفتند یک بار ساقی چای اول را ریخت وخودش میل کرد گفت: اول ساقی دوم را داد به پسرش گفت: اول ساقی ؛ سومی را داد به برادرش گفت : اول ساقی خلاص ریخت می داد به بستگان خود ومی گفت : اول ساقی یکی از مردان بنام باوی که در مجلس بود حرفش رک ونترس می زد به ساقی گفت: اول ساقی دوم ساقی وسوم ساقی …… . تا دهم ساقی فلان فلان پدر باقی، یک استکان آب زردکی هم به باقی دهید.

امیدوارم که برداشت سیاسی نشود.

 

 

لینک کوتاه : https://fanooszagros.ir/?p=132030

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 3در انتظار بررسی : 1انتشار یافته : 2
  1. احسنت

  2. خوب اخرش چه مفهومی داشت جمله ای که ابتدا نداشته باشه اخرش هم بی معنا گیر هر که نیامده باشه گیرشما اومده

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.