فانوس زاگرس؛
دکتر شریعتی در همه زمانها و برای همه نسلها وجود دارد
به قلم علیرضا کفایی
سالروز شهادت دکتر شریعتی در ۲۹ خرداد هر سال فشار سنگینی بر روح و جان آدمی می آورد، برای آنانکه به امور سیاسی و مسائل اجتماعی می اندیشند و یا علاقمند هستند و در اندیشه تحولی و یا اصلاحی برای بهتر زیستن و آینده روشن هستند، یا آشنایی حتی مختصر از شریعتی داشته باشند، چه مخالف دکتر و چه موافق با وی باشند دغدغه هایی پدید می آید و نمی شود در جامعه ای زندگی کرد که دکتر شریعتی در آن تاثیر گذار بوده و انقلابی رخ داده است که شریعتی و اندیشه اش در پدید آمدن آن دخیل بوده اند، از او یاد نکرد.
همین که این دغدغه وجود دارد یعنی دکتر شریعتی حضوری مستمر دارد، از دیروز تا امروز و تا آینده، لزومی هم ندارد که حتماً موافق بی چون و چرا با نظریات و یا مخالف صد در صد وی باشیم، هیچ نظریه ای خصوصاً در علوم انسانی و در امور مربوط به دین و اجتماعیات تام و تمام نیست، دکتر شریعتی هم اشتباه کرده است و نمی توان منکر آن شد. مجال بررسی نقطه نظرات دکتر شریعتی و آرای موافقان و مخالفان وی نیست، کلیت موضوع پرداختن به اندیشه دکتر است و تاثیری که بر جامعه نهاده است و حضوری که نمی شود انکار کرد.
نوشتن و یا ننوشتن در سالگرد دکتر برای کسانی که در این سالها در تولد و وفات از او نوشته اند تا حدودی دشوار شده است، در ننوشتن احساس شرم و خجلت در برابر آن شخصیت بزرگ به آدمی دست می دهد و از نظر عاطفی و درونی درگیر با خود خواهی شد که انگار حقی را نمی خواهی ادا کنی، در نوشتن و تصمیم برای قلم زدن از وی و تجلیل از او نیز با تکرار مکررات مواجه می شویم هم از آنچه که خود تا کنون نوشته ای و یا دیگران نوشته اند و هم از آنرو که بدون وقفه در طول سال و در هر مناسبت و در رویارویی با هر امر سیاسی و یا اجتماعی و یا فرهنگی و اخلاقی و اقتصادی و…. از ریز و درشت، از دانشجو و استاد دانشگاه، از پیر و جوان و زنان و مردان، کوخ نشینان و تهیدستان، دیندار و بی دین، اقلیتهای مذهبی، شیعه و سنی و از هر قشر و طبقه ای در فضای مجازی و حقیقی در هر موردی شاهد مثالی از دکتر شریعتی می آورند، سخنان نغز و نظرات بزرگی که اندیشه ای ژرف در آن نهفته است، برخی مباهات می کنند از آنچه از دکتر شریعتی نقل می کنند، برخی هم کلام را آلوده کرده و اهانت می کنند.
دکتر شریعتی حضور دارد در همه زمانها و برای هر نسلی تازه تر می گردد، او یک شخصیت تاثیر گذار بود و اندیشه ای که پویاست که نه تنها به خودسازی فرا می خواند و بازگشت به خویشتن را فریاد می زد بلکه اندیشه ای است که در هر زمانی خود را از نو و در قالب همان زمان می سازد و به خود فرا می خواند. شریعتی موجودی تک بعدی نبود در همه عرصه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی اثر گذاشت و علیرغم اینکه در زمان خودش با بی مهری های فراوان روبرو بود و پس از مرگ جفاها بر او رفت و تلاش بسیار شد تا او را از اذهان مردم و از حضور در جامعه محو نمایند اما همچنان در برابر هجمه ها و حملات ناجوانمردانه ایستاد و اکنون که نیست حضور بیشتری از او را می بینیم، بسیاری از دکتر شریعتی دفاع کرده اند و اراجیف و تهمتهایی که به وی زده می شد و میشود را پاسخ داده اند ولی او خود در پس از مرگ و تا امروز که چهل و یک سال از شهادتش می گذرد بهترین و منطقی ترین و محکم ترین پاسخها را به هتاکان و کسانی که در صدد کتمان واقعیات هستند و می خواهند مردم و جامعه از او دور باشند را با اندیشه اش داده است.
بدون تردید اندیشه دکتر شریعتی می بایست نقد شود و باید از انتقاد نیز استقبال کرد اما تصور اینکه می توان دکتر شریعتی را تمام شده فرض کرد خطاست، آثاری که از او بجا مانده و اثری که در جامعه گذاشته است فراتر از قرائت های رسمی از دین و ایدئولوژی و جامعه و مردم است. نگاه او به انسان و جامعه و یافتن راه رهایی، از منظر دین و با احاطه بر نظریات نوین و مسلکهای دیگر و تبین و تفسیر آنها صورت می پذیرفت که با کاوشی در خداوند،خالق انسان و از نظرگاه او، امور را بررسی می کرد و هر چند نقائص و نقدهایی بر آن وارد است اما اصل مطلب و راهی که انتخاب شده است و مسیر؛ درست است، دکتر شریعتی «چه باید کرد» را ترسیم نموده است ولی در چگونه باید رفت تاملاتی دارد و البته چگونگی رفتن در هر زمانی با توجه به مقتضیات عصر تعیین می شود.
آثار دکتر شریعتی را به سه دسته «اسلامیات، اجتماعیات و کویریات» تقسیم می کنند و برخی معتقدند که اسلامیات در زمینه اسلام شناسی و اجتماعیات دیدگاههای وی در زمینه جامعه شناسی و تاریخ و کویریات نگاه شاعرانه و رمانتیک به هستی است. تا اندازه ای هم این تقسیم بندی درست است اما صوری و خارج از قاعده. ورود دکتر شریعتی به هریک از این مقولات تقسیم بندی خاصی در ذهن و اندیشه خود او را بیان نمی کند، تفکر دکتر شریعتی منظومه ای منسجم برای یافتن راه نجات انسان و رسیدن به عرفان،برابری و آزادی است که در آن هم معنویت لحاظ می شود و هم مادیت تا انسان از درد و رنجهایش کاسته شود و خوبتر زندگی نماید، چنانکه خود می گوید: « نان، آزادي، فرهنگ، ايمان و دوست داشتن …. هر کدام از اين کلمات را که برداريم ناقص است؛ هر کلمه را زيادي بگذاريم، لازم نيست(زيرا) در اينها هست. و هر کدام از اين کلمات را برداريم و معادلش را بگذاريم، (باز نارسا است): بجاي فرهنگ، دانش را بگذاريم، باز ادبيات و هنر و ساير رشتههاي معرفت انساني را ندارد و يا جابجايش بکنيم، غلط در ميآيد: اول نان بگوئيم، بعد ايمان را پيش از آزادي. اگر آزادي نباشد، ايمان هم چيز دروغيني است بنفع قدرتهاي ضد آزادي. و اگر ايمان پيش از فرهنگ باشد، ايمان يک عده بيفرهنگ چه خواهد بود!؟ بنابراين به ترتيب: نان، آزادي، فرهنگ، ايمان و دوست داشتن. اين، پنج بعد زندگي است.»
او می خواهد خوب زیستن در سایه دین و در مواجهه با مدرنیسم را تبیین کند و فراتر از هر زمانی و در عین حال مختص همان زمان می توان از آنها بهره برد و نباید این تقسیم بندی صوری که در خارج صورت می پذیرد را در ذهن تسری داد بلکه بعنوان یک کل به همه آنها نگریست.
برخی راز ماندگاری شریعتی را در «روح شاعرانه» وی و کویریات می بینند ولی اینگونه نیست ماندگاری دکتر شریعتی و حضور مستمر او در همه زمانها و از زبان همگان را باید در لب لباب اندیشه وی که هیچگاه کهنه نمی شود و در هر زمانی به شکل خاص آن زمان خود را نشان می دهد یعنی «زر و زور و تزویر» جست.
دکتر شریعتی قلب و مرکز را هدف گرفت، «زر،زور و تزویر» با تعابیر گوناگون و مفهوم واحدی که دکتر از آن ارائه می دهد اصل مطلبی است که دکتر شریعتی به آن می پردازد و به آن آگاهی می دهد و راز ماندگاری دکتر شریعتی تبیین مبارزه و انقلاب و اصلاح و تحول و …. بر اساس تبیین روشن از «زر،زور و تزویر» است.
او خود در جواب سوالی « شما اين را در نوشتهها و گفتهها خيلي تکرار ميکنيد؛ آخر چرا اينقدر تکرار ميکنيد؟ » می گوید: «گفتم که: من براي اينکه زياد تکرار کردهام، زياد متأسف نيستم، (بلکه) بخاطر اين متأسفم که غير از اين سه مطلب چيزهاي ديگري هم گفتهام که اصلاً لازم نبوده! اصلاً بيخود حرفهاي ديگر زدهام و وقت را گرفتهام. ميخواهم بگويم غير از همين بحث، اصلاً چيز ديگري نيست، يعني من حرف ديگري ندارم، اگر علماء دارند بگويند!»
در پایان توجه دادن به مختصری از توضیح خود دکتر شریعتی در این مورد زر،زور و تزویر آورده می شود
« اگر بجاي زر و زور و تزوير بگوييم: پول و زور و تزوير (هماهنگي) از بين ميرود، و يا (بگوئيم) ثروت و زور و پارسائي باز خنک ميشود و ببينيد که چقدر افتضاح ميشود ولي مثل اينکه زر و زور و تزوير همين است و آدم در برابرش اصلاً قانع ميشود. يا اگر بجاي عبارت طلا و تيغ و تسبيح (يعني بجاي زر، طلا و بجاي زور، تيغ و بجاي تزوير، تسبيح) بگذاريم نقره و تيغ و تسبيح يا اسکناس و تيغ و تسبيح، جور نميآيد و خراب ميشود. بايد حتماً طلا و تيغ و تسبيح باشد تا اشتقاق ظاهري داشته باشد. خيلي ابعاد گوناگون دارد: استبداد (زور) و استثمار(زر) و استحمار (تزوير). در خود سوره ناس هم همينطور است: اله الناس ـ ربالناس ـ ملکالناس، مگر همين سه بعد را نميگويد؟ رب يعني ارباب، سينيور، فئودال و صاحب مردم که بيشتر جنبه مالکيت در دوره فئوداليته دارد اله در اينجا معني آن بعد معنوي و روحانيت را دارد و ملک هم که معلوم است. همينطور است سمبلهايش در جامعه: فرعون ـ قارون ـ بلعم باعورا. در مني هم سه شيطان هست. در حيوانات گرگ ـ روباه ـ موش (هست). و همينطور است ملک و مالک و ملا. اين ابعاد گوناگون براي اينست که مسأله درست جابيفتد.
حالا چرا روي اين سه بعد تکيه ميکنيم؟ اينها ارزشهاي گوناگون دارد، در حاليکه مارکسيسم به يک بعد آن تکيه ميکند، و ليبراليستها و دموکراتها، آزاديخواهها، انقلاب مشروطه و انقلاب کبير فرانسه به يک بعد ديگر تکيه کردند. آنها خيال ميکردند که اگر زور را از بين ببرند( در مشروطه و در انقلاب کبير فرانسه)، ملک را از بين ببرند و تيغ را از دست او بگيرند، ديگر راحتند، در صورتيکه طلا باز دو مرتبه تيغ ميتراشد، تزوير تيغ ميتراشد و فوراً جايش را پر ميکند. و اين مارکسيستها خيال ميکنند که اگر زر را بگيرند، ديگر زور و تزوير وجود ندارد، در صورتيکه زر را از مردم گرفتهاند، ولي خودشان هم تيغ دارند، هم طلا دارند و هم تسبيح دستشان است! کميسيون جهتيابي ايدئولوژيک دارد بخشنامه ميکند ـ حتي به استادها ـ که اينجور عقيده داشته باشيد، همه بايد همينجور نقاشي کنند، همين جور چيز بنويسند، همينجور شعر بگويند، همين جور فيلم بسازند، همينجور فکر کنند و همينجور عقيده داشته باشند. معلوم ميشود که او هم تسبيح را گرفته و هم بلعم با عورا شده براي اينکه يک بعد را خلع سلاح کردن و دو بعد ديگر را گذاشتن، (باعث ميشود) دو بعد ديگر يک بعد خلع سلاح شده را بسازد و بازسازي کند. پس مثلث را بايد در سه بعدش شکست. گذشته از اين، اين سه بعد نشان ميدهد که در هر نظامي يکي از اين ابعاد زيربنا است؛ هميشه که پول زيربنا نيست، گاهي هست که زور زيربنا است. ما، در تاريخ خودمان ديدهايم که زورمنداني گدا و لات ريختهاند و آمدهاند سلسلههاي سلطنتي درست کردهاند و بعد تمام املاک و تمام ثروتها را از مردم گرفتهاند و خودشان فئودال شدهاند. در اينجا مبنا چه بوده است؟ مبنا زور بوده که بعد زر را بدنبالش آورده.
وقتيکه ما جامعهشناسي را، تاريخ را، همه مصيبت انساني و آفات ضد انساني را در اين سه بعد ميشناسيم و ميشناسانيم و ميفهميم، طبيعي است که اصولاً بايد مبارزه ما در هر سه جبهه باشد. البته اينکه بکدام جبهه بيشتر بايد تکيه کرد و بکدام ضلع بيشتر بايد تکيه کرد، بحث تاکتيک و استراتژي است که مجتهد، رهبر و آگاه به (تناسب) زمان و مکان و اوضاع و احوال آنها را انتخاب ميکند. ولي ايدئولوژي اينست که اين هر سه، سه شعبه از يک شرکتاند که هر کدامش را ببنديد، باز آن دو شعبه ديگر، درش را باز ميکنند. (پس) بايد در هر سه جبهه قطب فاجعه را کوبيد، طاغوت را در هر سه بعدش بايد کوبيد. اينست که مبارزه با اين سه بعد مسلماً نميتواند يک مبارزه يک بعدي باشد، بايد حتماً مبارزه سه بعدي و بر نفي هر سه بعد باشد، يعني مبارزه بايد سه بعد داشته باشد که درست نفي اين مثلث ـ جبهه تثليثي ـ باشد.
طبيعي است که آن سه بعد را هم در شرق و هم در غرب ميبينيم: بعدي که انسان را از لحاظ فکري نابود و منحرف ميکند و به جمود و قهقرا ميکشاند، بعدي که از لحاظ استثمار و بهرهکشي و بوسيله قدرت و پول و مالکيت انسان را به بردگي اقتصادي ميکشاند و بعدي که از لحاظ زور و قدرت سياسي سرها را به بند بندگي سياسي خودش ميکشاند. غير از اين سه بعد ديگر نداريم؛ هرچيز ديگري که داريم، وابسته به يکي از اين سه بعد و خدمتگزار يکي از اينها است. خوب، طبيعي است که بشر هم در مبارزه با اين سه بعد است که آرمان جوئي ميکند و بسوي ايدهآلهاي خودش پيش ميرود و جان فشاني ميکند و نياز اصليش اين است.
مبارزه در برابر زور اسمش آزاد شدن انسان است: آزادي سياسي؛ يعني قدرت حکومت و قدرت حاکميت آزادي مرا براي انتخاب فکريم، انتخاب زندگيم، ابتکارم و تجلي وجوديم بند نکند، در بند نکشد، زندان نکند، محروم نکند و محکومم نداشته باشد. مبارزه انسان در برابر حکومت زور و حاکميت تيغ ـ بعد فرعوني ـ اسمش ليبراليسم، دموکراسي و آزادي است؛ يعني در برابر قدرت حاکميت، قدرت مردم را جانشين بکنيم يا براي تعديلش به مردم تکيه بکنيم و يا مردم را بهصورت نيرويي در بياوريم که منشاء حکومت خودش باشد و خودش بتواند بر خودش حکومت کند و حکومت خود بر خود هيچوقت اسمش زور نيست. پس تلاشي که انسان در طول تاريخ ميکرده براي اينست که از زير مهميز تيغ دربيايد. يکي از آرمانهاي هميشگي انسان است، که در بعضي جاها به نسبت رسيده اند، در بعضي جاها هنوز نرسيده اند و در بعضي جاها تلاشي کرده اند که برسند اما بدتر شده است: توسني کردم ندانستم که من ـ هرچه کمند را بيشتر بکشم تنگتر گردد کمند (بعضيها توسني کردند، کمند خان بيشتر سفت شد.!
بعد دوم بعدي است که مالکيت و سرمايه بر کار انسان حاکم است: عدهاي بخاطر داشتن ميخورند بدون اينکه کار کنند و عده اي بخاطر اينکه ندارند کار ميکنند و نميخورند. اين رابطه، رابطه ضد انساني است که حاکميت پول ايجاد کرده، و يک عده را دارنده و يک عده را مزدور کرده، فلسفه مزدوري فلسفه پيچارگي و خود فروشي انسان است، (زيرا) کار جوهر معنوي وجود آدمي است و آنرا روز بروز با پول فروختن و مزدش را شب گرفتن و رفتن دو سير گوشت گرفتن، اين، سقوط انسان است بدرجه يک حيواني که روزمره زندگي ميکند. اين رابطهـ بردگي اقتصادي ـ را کي ايجاد کرده است؟ حکومت پول و سرمايه بر نيروي کار انساني. بنابراين نفي سرمايهداري امروز(بوروژوازي)، نفي مالکيت فئودالي در ديروز و نفي بردگي در پريروز، تمامي، تلاشِ انسان بوده براي نجات از حکومت پول، حکومت طلا. اين، يکي از ابعاد اساسي آرمان و جهاد انسان است.
بعد سوم: تمام تلاش انسانهاي روشن و آگاه براي اينست که از جهل، جاهليت، تاريکي، فريب، بيسوادي، انحطاط و خرافهپرستي بيرون بيايند، (در حاليکه) همه (تلاش) قدرتهاي ضد انساني براي اينست که انسان را بنام دين، بنام هنر، بنام فلسفه، بنام فرهنگ، بنام تبليغات و بنام رسانههاي گروهي از آزاد انديشيدن که هدفش رسيدن به روشنايي، رسيدن به حقيقت و رسيدن به آگاهي است، باز بدارد و انسان را بوسيله فکر و دين، در اشکال گوناگون، به انحطاط و جمود، شخصيتپرستي، ملاپرستي، بتپرستي، فتيشپرستي و مجسمهپرستي و (…بکشاند):اتعبدون ما تنحتون ـ او مي سازد و ما ميپرستيم!
بنابراين تلاش انسان براي رسيدن به نور و رسيدن به آگاهي، تلاش اساسي انسان و بعد اساسي وجود انسان است، اينهمه مبارزه براي علم، مبارزه براي آگاهي، مبارزه در راه حقيقتپرستي، مبارزه براي نابود کردن ارتجاع، نابود کردن جاهليت، نابود کردن جهل، نابود کردن پاسداران جهل و خرافه و دروغ، همه تلاش انسان براي رفتن از ظلمت بسوي نور ـ بقول قرآن ـ است. اين چقدر تعبير قشنگي است: يکي از رسالتهاي پيغمبر خارج کردن انسان و مردم است از ظلمات و بردنشان بطرف نور، اين مسأله نجات از زير مهميز استحمار است، نجات از زير سلطه تزوير و تسبيح است. فرق ميکند، ديروز ملا بود، امروز ايدئولوگ است، نويسنده است، هنرمند است، هنرپيشه است و فيلم است -اسمهايش فرق ميکند.
بنابراين، آزادي طبيعتاً براي نابود کردن فرعون، براي نابود کردن تيغ يا از دست او گرفتن است و برابري (قسط) براي نابود کردن رب(ربهاي انساني؛ چون رب هيچکس نيست غير از خدا)، و آزاد شدن نيروي کار از سلطه مالکيت و سلطه سرمايهدار. هرکس به اندازهاي که دارد بخورد، نظام قاروني است؛ هرکس به اندازه اي که کار ميکند بايد بخورد، نظام انساني است. و انسان و تودهها هميشه براي اين تلاش ميکردند. بنابراين آگاهي براي مبارزه با استحمار در اشکال نو و کهنهاش، آزادي براي مبارزه با تيغ و برابري ( براي مبارزه با طلا ضرورت دارد) اين سه بعد چيست؟ طبيعي است وقتي که سه شيطان در مني هست، عمل شما يک عمل سهگانه ميشود،(يعني) بايد هر سه را بزنيد؛ مگر اينطور نيست؟ اين، نفي توحيد نيست؛ چون موحد هستيد بايد هر سه را بزنيد، زيرا سه تا شرک است. (اين عمل) با يک تيغ، با يک ضربه، با يک جمره، و با سنگريزه است؛ همه اين سنگريزه ها را از کجا جمع کردهايد؟ از مشعر جمع کرده ايد. يک سنگ ـ سنگ توحيد ـ است که (با آن) ميزنيد بر سر هر سه سمبل شرک. بنابراين، اين تثليث و اين سهگانگي جبهه نه تنها با توحيد منافات ندارد، بلکه رسالت توحيد نفي سه بعد شرک است.
آزادي (به خودي) خود يک چيز مثبت نيست، (بلکه) آزادي يعني نفي استبداد، نفي فرعون، برابري يعني نفي استثمار، آگاهي يعني نفي استحمار (شب که برود، ديگر روشن است). بنابراين موحد در نابود کردن سه بعد و سه جبهه و انتخاب سه جهت و جبهه به تثليث نميرسد، بلکه به توحيد ميرسد، يعني رسالت يکانگياش ايجاب ميکند که هر سه را از بين ببرد.»
مغفرت و رحمت واسعه الهی را برای معلم شهید انقلاب مسئلت دارم


