سید کاظم فاضل؛
به همی صبح صالحونت قسم،مو بِنگِشتُم و پناه و پَرزِین تو آوردمِ.
گویا رسالتشان این بود که در عرصه حیات، “مهرپاش و مهربان باشند و اگر چه مِهر نبینند و اگر چه دستی مهربان،خستگی آنان را نوازش نکند، گرهی به پيشاني نیارند. ” با جان نثاری و جان فشانی همزاد بودند در مکتب خانه مهر مادری، الفبای مِهر آموختند و هم اینک با مِهر می زیند و با مِهر می میرند و با مِهر در آغوش مادر مهربان خویش، خاک آرام می گیرند.
هوا گرگ و میشی بود و در چاله پدری، آتشی تازه چون صبح تازه، بلازه می کشید و هُرمش فضای کومه خشتی را رونق گرما می داد و دودش چون دیو گریزان ، از دالانِ سیاه رو به سقف آسمان، مارپیچ بالا می رفت و در پیکار با گماشتگانِ سپیده دم و روشنی، محو و نیست می شد. در” کُنج چاله”، کتری سیاه مادرانِ ایل، موسیقیِ جوش آب سر می داد و دعای مادران در کنار گُرگُر آتش و قُل قُل کتری،خواب نوشین کودکی را عیشی مهنا می داد. گوش هوش کودکی که تهی از روزمره گی های امروزی بود و هنوز متفرق از ایام نشده بود، در پستوی خاطرات کودکی، دعاهای مادران را ثبت و ضبط کرده است.
مادران ایل با مُهر و تسبیح سوغاتی ِ ملاهای پیاده به خانه خدا رفته، چنان انس و الفت گرفته بودند، که چروک پیشانی بر مُهر نقش بسته بود. فرائض و نوافل خودش بجا می آورد و در کنارش، مهر مادری، پدری و فامیلی اش گُل می کرد و صفی از مُردگانِ فریضه قضا شده در ذهن مهربانش، نقش می بست و بدون هیج اجر و مزد و منتی، به یاد فراموشان ایلی، فریضه فراموشی بجا می آورد و هزار رحمت و درود، نثار روح رفتگان می کرد، مادران ایلی در مکتب خانه ننه های ایلی، پرورده شده بودند، تکلیف مهربانانه این مکتب خانه که حد و مرزش تا فراسوی آسمان و ماوراء رفته بود و مهربانانه به مادران ایل می آموخت که به یاد گذشتگان و رفتگان، جرعه یادی را روانه آسمان کنیم. مهربانی و رحم و مروت این لطیفه های مجسم زمینی، از سقف آسمان می گذشت و روح گذشتگان را در عالم انتظار، چون شبنمی بر گل، راح و روح می بخشید و بعد از پرداختن با گذشتگان، به یادِ نوطفلان خود و پدر زحمت کشِ خانواده دست به دعا می شد و چشمان بر روی هم می گذاشت و با چنان حضور قلبی غرق در خود می شد، که گویا فرشتگان در رقابت برای استجابت دعایش، صف در صف شده اند و ملتمسانه و خاضعانه با سوز دل ترنم دعا را در قلب و بر دهان جاری می کرد:
خود را چون گنجشکی سرگشته و بی آشیانی می دانست که خانه خدا پناه آورده است و با تکه کلام:
*مو بِنگِشتُم، پناه و پَرزینِ تو آوردمه*، دعاهای خود را شروع می کرد:
*بارالها، هیچ پَری وَ درخت بی اِذنت نیوفته، خوت یک گوشه نظر خوبی وَ اِی قومَل و خویشَل بُکن و هر که، هر مطلبی، مرادی داره، بر آورده اش بکن،آمین یارب العالمین*.
*خداوندا و خداونیت وُ بزرگیت قَسم ات اِیوم، که شفای عاجلی و دَر حونت، سی اِی مریضل، بیمارَل بیار و مُو بی شفا خویَم،خوت یک شفایی سیشون بیار، آمین یارب العالمین*.
و در پایان دعای مادرانه ای با سوز دل در حق اولاد خود می کرد و این قدر این دعا برای ایشان حیاتی بود که خودش را فردی گناهکار می دانست و بر آوردن و استجابت دعا را دشوار می دانست و این جا بود که بنا بر باورهای دینی خود، متمسک به واسطه ای می شد که پیش خدا آبرو داشته باشد و این واسطه کسی نبود جز امامان و معصومین و باز در میان همه امامان و معصومین، همجنس خود فاطمه الزهرا را به شفاعت و میانجی گری می خواست که خواسته اش را به خدای خویش برساند:
*بی فاطمه، سرور زَنون هر دو عالُوم،( باسوز دل و چشمان بسته)، مُو بنده گناهکار و سیه رویُوم، سِیم یَه رُویی وَ درگاه خدا کن که بی سُخت اولادُوم وَ دنیا بِرم تا داغِشونَه نبینوم.آمین یارب العالمین*
و در این پایان، خودش می ماند و سجاده و جانماز و مِهرِ جادویی مادرانه اش در حق گذشتگان و اولاد و فامیل و دیگران بود و همه از این مهر مهربانانه و مادرانه برخوردار بودند الا خودش و خودش را فدای هستی دیگران می کرد و صد رحمت بر این مِهرپاشی و جان فشانی و هستی بخشی.
و شاعر چه زیبا سرود:
ای مادر عزیز ، که جانم فدای تو
قربان مهربانی و لطف و صفای تو
گر بود اختیار جهانی به دست من
می ریختم تمام جهان را به پای تو.
پرزین یا اوشاه یا حوشاه:حصار چوبی که مخصوص نگهداری حیوانات بود و در روزهای بارانی و برفی که هوا بسیار سرد می شد، پرندگان و گنجشکان در لابه لای شاخ ها قرار می گرفتند و نوعی پناهگاه برای آنان بود و چون زندگی ننه های ایلی در بافت و زیست بوم عشایری بوده است، دعاهای آنان برگرفته از همان زیست بوم اند و خودشان را چون پرندگان و گنجشکان آواره و سرگردانی می دانند که حریم کبریایی خدا را پناهگاه امن خود می دانند.
«سید کاظم فاضل/ مهرگان ۱۴۰۴»

