احمد حسینی؛
گاهی پیش آمده که کسی از ما چیزی بخواهد؛ چیزی که مدتهاست از آن استفاده نکردهایم. ناگهان احساس نیاز شدیدی در ما جاری میشود و ابر دلتنگی در دلمان باریدن را آغاز میکند. بخشیدن که هیچ، حتی به امانت دادن آن نیز رعشه بر دستانمان میافکند؛ خواه کتابهایی باشند که سالها در کنج کتابخانه خاک خوردهاند و غبار، راه نفسشان را گرفته و نایی برای سرفه هم ندارند، یا لباسی که بر شانههای چوبرخت سنگینی میکند و تشنهی عرق تنی است، تا جایی که لبانش خشک و ترک برداشته است.
یا وسایلی که در گوشهای از حیاط یا بالکن رها شده و شمار شب و روزهای به بطالت سپریشده را از یاد بردهاند؛ به گونهای که بازیِ شمارش ستارگان برایشان تهوعآور شده است. نهایتاً اگر خوشاقبال باشند، با ستمی مهربانگونه در زندانِ انبارِ صدقفل، فرسودگی را به نظاره مینشینند؛ شاید هر از چند گاهی لگدی آنها را از سر راه کنار بزند.
در این هنگامهی جنگِ دل دادن یا دل کندن، برای فریب و توجیه خود، پیشانیمان کتابهای خاکخورده را میبوسد، تنمان تنپوشهای بیرمق را در آغوش میگیرد و نیازمان به وسایل فرتوت جلوی چشمانمان رژه میرود.
در این جنگ و کشاکش، پیروز کیست؟
ما چیزها را نه برای آنچه هستند، بلکه برای آنچه در خاطرههایمان به یادگار ماندهاند، در قالبی بیحرکت و بیجان زندانی کردهایم. اما بخشش، به معنی از دستدادن نیست؛ آزادی است، دو سویه و رهاییبخش: آزادیِ شیئی برای زندگی دوباره و آزادیِ ما از بار سنگین نگهداشتن چیزی که روحش را سالها پیش در خاطراتمان به امانت نهادهایم.
بخشیدن یعنی بازگرداندن اشیاء به جریان زندگی، و بازگرداندن خودمان به سبکباری اکنون؛ تا هم ما، و هم آنچه روزی دوستش داشتیم، از زندان سکون رها شویم و دوباره نفس بکشیم.
۱۴۰۴/۰۹/۲۳ – یکشنبه شب

