• امروز : جمعه - ۱۰ بهمن - ۱۴۰۴
  • برابر با : Friday - 30 January - 2026
2

سفر، سکوت، نگاه

  • کد خبر : 262062
  • 30 مارس 2024 - 12:52
سفر، سکوت، نگاه

سفر، سکوت، نگاه محمود منطقیان؛ صبح روز سه شنبه بیست و دوم اسفندماه ۱۴۰۲ برای شرکت در مراسم دوستی که به تازگی از دنیا رفته بود راهی منطقه لوداب شدم. سه نفر بودیم و هرسه سوار یک خود روی سمند به سوی مقصد می رفتیم. روز قبل باران زیادی باریده بود و هوا و زمین […]

سفر، سکوت، نگاه

محمود منطقیان؛
صبح روز سه شنبه بیست و دوم اسفندماه ۱۴۰۲ برای شرکت در مراسم دوستی که به تازگی از دنیا رفته بود راهی منطقه لوداب شدم. سه نفر بودیم و هرسه سوار یک خود روی سمند به سوی مقصد می رفتیم.
روز قبل باران زیادی باریده بود و هوا و زمین صاف و زلال و دیدنی بود. آن قدر هوا و زمین با آمدن باران پاک و دلنواز شده بودن که نشانی از گرد و غبار و آلودگی به چشم نمی خورد. پیش خودم فکر می کردم” کاش همیشه طبیعت و هوا به این شفافی، روشنی و پاکی بودن که به دل پاک عارفان وارسته شباهت داشتن.
طبیعت بهاری، سر سبز و دل انگیز بود و حس خوب و دلنشینی را به دل و جان می بخشید. آدم از دیدن آن طبیعت سرسبز و باران دیده و هوای پاک و زلال جان می یافت و آرامش سراپای وجودش را فرا می گرفت.
درختان بلوط به تازگی شکفته و لباس سبز بهاری بر تن پوشیده و به استقبال بهار آمده بودند و چنان حس ظریفی به آدم می بخشیدند که تا رگ و پوست و همه سلول های بدن نفوذ می کرد و جاری می شد.برای دیدن و لذت بردن از آن طبیعت زیبا و آن روز پاک پس از باران، به سکوت و نگاه ژرف نیاز بود و هرگاه گفتگویی پیش می آمد فرصت دیدن، حس کردن ، آرامش و حال خوش از دست می رفت. در اطراف مسیر گذر، کوه ها و بلندی های زیادی به چشم می خورد که دل و دیده را به سوی خود می کشیدند و مرا به عالم اندیشه و سکوت می بردند. اندیشه ای بدون بیان، فلسفه و تفسیر که تنها از سکوت و نگاه و بی زبانی بر می خاست و سخن گفتن در این حال مزاحم بود.
به نظرم می آمد در اینجا نگاه و سکوت بهتر از هر بیانی سخن می گویند. در آن حال از جدل های فلسفی و باورهای تعصبی فارغ بودم و حتا همراهان از حال من خبر نداشتند و نمی دانستند که در آن لحظات و سکوت در درون من چه می گذرد. به کوه ها و درختان و طبیعت سرسبز خیره شده بودم و دقایقی به کوهی از روبرو چشم دوختم که بر قله ی آن برف خالص نشسته بود، انگار موجود زنده ای بود که کلاهی سفید بر سر داشت و جهان را تماشا می کرد و چقدر در نگاهم جالب و دیدنی می آمد. ما در جاده ی سیاه و قیرآلود پیش می رفتیم، اما اطرافمان کوه و برف، درختان بلوط، بَن، بادام و طبیعتِ پوشیده از سبزه و خیس بود.
در این حال ناگاه پرنده ذهن و خیالم پرکشید و مرا با خود به جهان های گونه گون برد. در حالی که ما آرام و در سکوت جاده را به سوی مقصد می پیمودیم، ناگاه به جهانی فکر کردم که پُر از ظلم، تبعیض، ناامنی، دلهره و فقر و نیاز است و بسیارند کسانی که در شهر و دیار خود آواره اند، پناهگاهی برای خود ندارند، بدون پوشش می خوابند و در میان سطل های زباله خوراکی جستجو می کنند و نیز کسانی که در جهان امروز زیر باران سلاح های مرگبار سرگردانند و فریاد رسی ندارند و در اندوه و هراس جان می دهند و یا آواره دشت و کوه و بیابان می شوند تا جان خود را وارهانند. حس دردناکم می گفت که این زندگان بیم زده و پریشان، آرزوی یک لقمه نان و یک لحظه خواب راحت را دارند و آرامش برای آن ها رویای گم شده است که آرزوی آن را دارند. در این حال نیز، به زندگی و سرنوشت مردمی اندیشیدم که در برخی کشورها اسیر پنجه استبدادند و حرف ها و رویاهای خود را در دلشان نگه می دارند و جرئت دم زدن و سخن از حال دل خود گفتن ندارند و تنها پنهان و در خفا سخن از درد، راستی، آزادی و داد می گویند. به یاد سخن فردوسی بزرگ افتادم که می گوید در فرمانروایی ضحاک آیین دانایان از میان رفته بود و همه چیز به کام دیو صفتان بود و چنان ترس و هراس بر دل ها چیره بود که تنها در خفا و پنهان، سخن از نیکی و راستی می رفت:

” نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان

شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن، جز به راز”

خلاصه در این سفر اندیشه جنگ، تجاوز، بیداد، تبعیض، فقر، گرسنگی، خودکامگی، نبود آزادی و…ذهن مرا سخت مشغول کرده بود و آزار می داد و به جهانی دیگر برده بود.
ناگاه مرغ خیالم هوای شاهنامه کرد و مرا به صحنه ای از نامه خسروان برد که رقت بارترین و سوزناک ترین واندوه بار ترین صحنه در شاهنامه است، آنجا که رستم و سهراب برای آخرین بار به نبرد هم می روند و از سهراب بخت برمی گردد و رستم با زور غیر طبیعی که یافته بود، نادانسته فرزند دلیر و دلبند خود را بر خاک می افکند و با شتاب تیغ از کمر بیرون می آورد و پهلوی جوانِ دلیر را می شکافد و به زندگی اش پایان می دهد. صحنه دردناکی که جان هر سنگدلی را می آزارد و چشم هر دلسوزی را اشکبار می کند و بغض هر نازکدلی را می ترکاند و صد آه و فغان از دل بر می آید که پدری نادانسته و از روی آز و کین و خشم فرزند دلیر و جگر گوشه خود را به گمان اینکه دشمن است از پای در می آورد و آنگاه که پی به کار دل آزار و دردناک خود می برد بر سر و روی می زند و چهره خود را به خاک و خون می آلاید.
و چه نیک گفته است فردوسی:

” نداند همی مردم از رنج ِ آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز”

در آن حال شعرهای این صحنه غم افزای را آهسته و زیر لب زمزمه می کردم و اشک می ریختم و آهسته می گریستم که همراهان بو نبرند:

” دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به کُشتی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر

سپهدار سهراب و آن زور و دست
تو گفتی که چرخ بلندش ببست

غمی گشت، رستم بیازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه سرآمد، نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کو هم نماند بزیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر پور بیدار دل بر دَرید

بپیچید و زان پس یکی آه کرد
ز نیک و بد، اندیشه کوتاه کرد

بگفتا که این بر من، از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
دریغا که رنجم نیامد به بَر
ندیدم در این، هیچ روی پدر”
رستم وقتی لباس از تن سهراب باز می کند و آن مهره را که به مادر سهراب برای نشانی و شناسایی فرزندش داده بود می بیند، ناله و خروش بر می دارد و جامه برتن خویش چاک می زند، خاک برسر و روی می ریزد و اشک خونین از چشمانش جاری می شود.
اما سهراب به رستم دلداری می دهد و از او می خواهد تا دست از زاری و خودآزاری بردارد و به او یاد آور می شود که آنچه بر او رفته، کار سرنوشت بوده است و رستم را در آن گناهی نیست و با زاری و کشتن خویش، سودی به دست نخواهد آمد و آب رفته به جوی بر نخواهد گشت:

“چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردَرید

همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت سهراب کاین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست

از این خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین بود و این بودنی کار بود”
وقتی ذهن و خیالم، از بودن در هوای پایان غم انگیز داستان رستم و سهراب فارغ آمد، به خود آمدم و باردیگر به دیدن آن طبیعت بهاری و کوه ها و سبزه ها و هوای پاک و صاف و دل انگیز باز آمدم و در آن حالت سکوت و نگاه، با خود گفتم به راستی اگر انسان ها با باران عشق و مهر و نیک اندیشی، مانند طبیعت و هوای پس از باران، از آلودگی ها و غبارها پاک می شدند، چقدر زندگی بهتر و دوست داشتنی تر می شد و انسان زندگی و جهان زیباتری را می ساخت و تجربه می کرد و زندگی چهره صلح آمیز و زیبایی را از خود نشان می داد و نیک دانستم که ما هم مانند طبیعت نیاز به شستشو و پاک شدن از غبارهای آز، کینه، خشم، بدبینی و رشک را داریم و با پاک شدن، انسان جدیدی متولد خواهد شد و زندگی بهتری و دریافتم که با وجود صحنه های تجاوز، تبعیض و بیداد در جهان واقعی و تصور آن ها در عالم ذهن و خیال، باز زندگی با همه کمی ها و کاستی ها و رنج هایش، زیبا و دلنواز است و دریافتم که آنچه بر انسان ها و جامعه بشری می رود، حاصل جهل، آلودگی درون، آزمندی، تجاوز، خشم، کین و بداندیشی خود بشر است و گرنه ذات زندگی بد نیست، بلکه زیبا و دلنواز است و به گفته سعدی، ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه در خدمت بشرند تا زندگی کند و راه بدی و غفلت در پیش نگیرد و آفرینش با چراغ خرد و دانایی، راه و چاه را به همه انسان ها نشان داده است و گناه بد زیستن ما از خود ما و رفتار ماست:

“چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش…سعدی

محمود منطقیان چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۳

لینک کوتاه : https://fanooszagros.ir/?p=262062

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.