به همراه شهید شبانکاره برای خدمت در تیپ المهدی راهی اهواز شدیم ، به محض رسیدن درون تبلیغات تیپ جای گرفتیم تا در کنار شهید والامقام صاحب هنر که جوانی بیست ساله بود کارهای تبلیغاتی تیپ را انجام دهیم .
قبل از آن هم یکبار هنگام فتح بستان و سوسنگرد نیز با بردن نمایش سعی در سرگرم نمودن رزمندگان را داشتیم که اتفاقاً استقبال خوبی هم از ما صورت گرفت.
صاحب هنر اولین دستورش ساختن تابلوهای مقر های گردان ها ودسته ها بود که با کمک شهید شبانکاره تمامی آنها را انجام داده وهرکدام را در محل استقرار نصب نمودیم.
من در کنار نقاشی وخطاطی که بسیار هم مورد نیاز بود با دوربینی که همراه خود برده بودم به ثبت لحظه های ناب جبهه و جنگ می پرداختم.
چند روز مانده به عملیات صاحب هنر از من خواست سربند هایی با نام یا قمر بنی هاشم بارنگ سرخ روی پارچه سفید آماده کنم ، آن زمان کار های چاپی روی پارچه هنوز به جبهه ها نرسیده بود به همین دلیل کارها با دست ودر آوردن کلیشه اسامی ائمه اطهار انجام می گرفت .
بهمراه سربند یاقمر بنی هاشم ، بازو بندی نیز با نام یا فاطمه زهرا روی پارچه سبز نیز تدارک دیده شد ، حجم زیادی از سربند ها و بازو بند هارا آماده کردیم و برای همراهی بچه های رزمنده به مقر دیگری که فاصله کمتری تا خرمشهر داشت رفتیم .
در اینجا بود که با ایرج لطیفی از بچه های گچساران آشنا شدم او مسئول تبلیغات گردان بود و جعفری یکی دیگر از بچه های گچساران بهمراه خورشیدی که اسامی شان خاطرم مانده در گردان بودند وما نیز مستقر شدیم .
فرمانده گردان از بچه های فارس بود ، اینجا هم کار تبلیغات از جمله برگزاری نماز جماعت و ساخت تابلو های هشدار دهنده در مسیر عملیات ، پخش اذان وسرودهای مذهبی ومیهنی بعهده ما بود ، شهید شبانکاره فقط می توانست در ساختن تابلو وجابجایی آنها کمک کند و نقاشی وخطاطی وکارهای هنری دیگر همه بر دوش من بود.
یک شب مانده به عملیات مقر مارا به توپ بستند وخوشبختانه هیچ کدام از رزمنده ها آسیب ندیدند.
روزی که قرار بود فردایش بسمت پل نو یورش برده شود و مرحله اول عملیات الی بیت المقدس آغاز گردد هرکسی در حال و هوای خود مشغول نوشتن وصیت نامه شده بود ، هرکس وسایل مورد نیاز خودرا بررسی می کرد تا کم و کسری هایش را برطرف نماید.
شب دوم خرداد رزمندگان بسوی خط رفتند واکیپ ما هم که شامل شهید شبانکاره و ایرج لطیفی وبنده بودیم نیز پشت سر رزمنده ها راهی خط شدیم .
هوای خوزستان در خرداد ماه بسیار گرم بود به همین دلیل سفارش کردند در قمقمه ها یخ خورد کرده بریزیم تا زمان بیشتری آب خنک داشته باشیم.
شب را پشت خط که به سمت پل نو قرار داشت در سنگر خوابیدیم ، آنهم چه خوابی ، از غروب تا خود صبح یکسره توپخانه شلیک می کرد و من که سرم را روی قمقه گذاشته بودم چند ثانیه به چند ثانیه از جا می پریدم و گویی گهواره ایی مرا تکان می داد.
دم دمه های صبح خوابم برد ، یک مرتبه صدایی مرا از خواب پراند که سید جا نمونی بچه ها رفتند ، بسرعت برخاستم وبلند گوی لندکروز را روشن کردم ، خوب یادم هست سرود ای ایران و این قافله عزم کرببلا دارد را مرتب پخش می کردم نزدیک ظهر پل نو فتح شد و ما پشت سر فرمانده تیپ علی فضلی از روی پل گذشتیم .
بچه ها در گمرگ خرمشهر هنوز درگیر بودند ، بعد گرفتن عکسهایی ناب لحظه های حساس تعدادی از همرزمان ما به یادگار با فرمانده علی فضلی عکس گرفتند و منم عکسی با او در میان خیل اسیران عراقی گرفتم.
در ساختمانی روی پل نو تا غروب آفتاب ماندیم وچون کاری نداشتیم به مقر گردان برگشتیم ، شب دوبار مارا به توپ بستند .
فردا صبح به سمت خرمشهر حرکت کردیم ، ورودی شهر گلوله ای به تایر جلوی لندکروز ما خورد ومجبور شدیم پیاده شویم .
سیل اسرا سرازیر شد و بچه ها گوشه گوشه شهر را باز پس گرفتند ، غریو شادی در آسمان شهر پیچید ، پیاده مسیر مسجد جامع را همراه عزیزان رزمنده طی کردیم ،ساعت ده صبح کنار مسجد جامع بودیم ، جای جای درگیری هنوز ادامه داشت ، بعثی ها مقاومت می کردند اما نیروهای مردمی ارتش عراق دسته دسته خودرا تسلیم بسیجی های ما میکردند.
صدای خرمشهر آزاد شد هنوز در گوشهایم زنگ می زند و انکار باری از روی دوشم برداشته شد ، سبک شدم وشادمان ، شب به نوشتن خاطره ها پرداختم.
عکسهایی که در زیر مشاهده می کنید لحظه هایی از عملیات الی بیت المقدس و آزادی خرمشهر است.
سید قربانعلی موسوی شیرازی روزنامه نگار و فعال فرهنگی رسانه ای چرام















