تا کجای تاریخ قرار است گرفتار دروغ و وعده های پوچ و توخالی باشیم.
امیدمان در پس کوچه های نا امیدی گم شد و فردای مان از امروز یزید بدتر گردیده است.
دلم نمی خواهد نا امیدی را فریاد بزنم اما با چشمانم چکنم که هرچه می بیند تصویر نازیبای ناامیدی است.
همه چیز شده دهان های بازی که کلمات را به سخره گرفته اند و گویی گرامافونی است که سوزنش گیر کرده و یک قطعه را مرتب تکرار می کند.
همه دل مشغولی مان شده تار موی فراری شده از رو سری ، و سرگرم این فرار شدیم تا نابهنگام تن های لخت را در سطح خیابان شاهد شویم.
دخترم هرچه که طلب می کند در ته چاه ندارم پنهان می شود و من ناتوان از برآورده کردن خواسته او.
به من می گویند از امید به آینده بگو و من بر حسب تکلیف گفته ام اما دیگر خودم هم باور ندارم که امیدی وجود دارد.
براستی کدامین راه را بیراهه رفته ایم و کدام نادانسته را دانسته قبول کرده ایم ، هر چه مرور میکنم خاطرات تلخ این روزها نمی گذارد که درون داشته هایم کنکاش کنم تا شاید بتوانم این باور غلط را که شعار می تواند جای شعور را بگیرد از تمام حافظه ی تاریخی ام پاک کنم.
مگر شکم خالی را می شود با دل خوشکنک های شعاری سیر کرد ، مگر میشود با شعار رنگ سیاه نا امیدی را سفید کرد ، و هزاران مگر دیگر که ذهنم اجازه ظهور و بروز به آن نمی دهد.
چقدر باید رهبری معظم دلسوزانه به سکان داران حکومت تذکر دهد که مردم را به آینده امیدوار کنید اما مدیران برعکس سخنان ایشان عمل کرده و فقط شعارش را می دهند.

