داستان “مراد علی” ؛ ما محتاج درمانیم… محمود منطقیان؛ به عادت معمول وهمیشگی خود،چندکتاب دردستش چپه کرد و سپس با قدمهای شمرده،چهره افسرده،نفسهای نیم مرده،امیال سرخورده،اشکهای دیده،رنگی پریده،لباسهای دریده وروحی آزرده راهی مدرسه شد. آنقدر آرام وبیحال راه می رفت که انگارقصد داشت راهی راکه طی می کند،به دقت اندازه بگیرد […]