«داد تو وا خواهم از هر بیخبر»
علیرضا کفایی؛
برای دکتر داوودی و همه پزشکان
اتفاقی هولناک رخ داد، نه فقط یک قتل که عین ستمگری و اوباشیگری بود، امنیت کار و خانه و زندگی و آرامش شهر را در هم ریخت.
قتل پزشکی جوان و متخصص و نخبه که خدمت در منطقه محروم می کند دل آدمی را اگر هم از سنگ باشد از جا می کند.
اوباش رذلی که چون زنگی مستِ بی عقل در بدمستی حقیرانه خود و با دلی که از سیاهی کبره بسته نه در خلوت و پنهانی که آشکارا اقدام به کشتن انسانی می کند، فقط جنون نیست، از انسانیت خروج کرده، رذالت و کثافت تمام وجودش را در نوردیده، گرگی از گرگ بدتر….
اتفاق نگران کننده، بسیار تلخ و تکان دهنده ای است.
قطعه از هنرنمایی دکتر داوودی را امروز دیدم و شنیدم و همدم آه شدم؛ هر که بشنود از دلش ناله به مهر و ماه رسد.
چه قطعه ای زیبا و چه خوانشی زیباتر از او که چون یوسف و دل حق جویش بود، نغمه ای خواند و به تیر جفا از میان ما رفت.
داد تو وا خواهم از هر بیخبر…..
تسلیت به خانواده معزز و محترمش و به جامعه عزیز پزشکان
روحش شاد
کیست آن یوسف دل حقجوی تو
چون اسیری بسته اندر کوی تو
جبرئیلی را بر استن بستهای
پر و بالش را به صد جا خستهای
زین شکنجه و امتحان آن مبتلا
میکند از تو شکایت با خدا
کای خدا افغان ازین گرگ کهن
گویدش نک وقت آمد صبر کن
داد تو وا خواهم از هر بیخبر

