فانوس زاگرس | گفتگو با دکتر دانشی/مردی که دنا اعضای خانواده اش را از او گرفت
طراحی سایت و قالب وردپرس
  • تاریخ انتشار خبر : دوشنبه ۲۱ خرداد, ۱۳۹۷ | کد خبر : 80258 | نویسنده : sajad |
  •   

    فانوس زاگرس؛   حادثه دنا در مجموع یکی از تلخترین حوادث تاریخ کهگیلویه و بویراحمد بوده که تاکنون در اذهان این مردم به یادگار مانده است.اما در دل این حادثه جزئیاتی وجود دارد که بسیار تلخ تر از کلیت ماجرا بود. خانواده دکتر یاری پور که به طور کلی در این حادثه فوت شدند و […]

    فانوس زاگرس؛

     

    حادثه دنا در مجموع یکی از تلخترین حوادث تاریخ کهگیلویه و بویراحمد بوده که تاکنون در اذهان این مردم به یادگار مانده است.اما در دل این حادثه جزئیاتی وجود دارد که بسیار تلخ تر از کلیت ماجرا بود. خانواده دکتر یاری پور که به طور کلی در این حادثه فوت شدند و یا پزشک خیری که همه خانواده خود را از دست داد تا برای همیشه از دیدار عزیزانش محروم شود!
    به گزارش فانوس زاگرس ،دکتر عبدالهادی دانشی پزشک متخصصی بود که دو فرزند و همسرش را از دست داد و پس از ماهها انتظار بالاخره پیکر عزیزانش پیدا و به دل خاک سپرده شد. آنچه که در ادامه می خوانید گفتگویی با این پزشک متخصص،خیر و داغدیده است که توسط شهروند منتشر شده است.
    ایلیا و طاها در کنار همسر آخرین تصویری است که به یاد دارد. آخرین تصویری که پرواز ناتمام تهران به یاسوج آن را برای همیشه تلخ باقی گذاشت تا پدری برای همیشه حسرت دیدن دوباره فرزندانش را به دل داشته باشد. اما این پرواز ناتمام، همسر این مرد را هم با خودش برد تا او به تنهایی داغدار همه خانواده‌اش باشد. مصطفی دانشی همان جراح مغز و اعصابی است که دو پسر و همسرش را در پرواز آسمان از دست داد. پزشکی که از بهمن‌ماه ‌سال گذشته به سوگ نشسته، اما با این وجود، هنوز هم مداوای بیماران بی‌شمارش را رها نکرده است. حدود ۱۰روز پیش بود که با پیداشدن پیکر پسر کوچکش، مراسم تشییع جنازه برگزار شد و ایلیا و طاها برای همیشه کنار مادرشان آرام گرفتند. آن‌چه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگوی خودمانی «شهروند» با دکتر دانشی درباره زندگی این روزهای این جراح مغز و اعصاب است که به گفته خودش سعی کرده این حادثه خللی در خدمت‌رسانی به بیمارانش وارد نکند:
    بعد از این حادثه چه کردید؟
    بله، دنا همه خانواده من را گرفت. من خیلی تنها شدم. این پرواز شرایط را برای من خیلی سخت کرد. شاید باورکردنی نباشد. من بعد از آن حادثه اصلا به خانه نرفتم، چون همه جا یاد و خاطره آنهاست. من فقط روز نخست همراه برادرم به خانه رفتم، بعد هم خانه را تحویل دادم، البته آن خانه اجاره‌ای بود. همه وسایلش را هم به خیریه دادم. از تلویزیون تا قاشق و چنگال. من حتی از آن روز به بعد نتوانستم سوار ماشینم شوم. یک مورانو ۲۰۰۸ بود که به اصرار طاها خریدم. طاها و ایلیا، کی‌روش را خیلی دوست داشتند، به همین دلیل از من خواستند شبیه ماشین او را بخرم. طاها و ایلیا فوتبالی بودند و طرفدار تیم پرسپولیس. بعد از این حادثه من دیگر نتوانستم آن ماشین را از نزدیک ببینم. قبل از عید به کمک یکی از دوستان ارمنی‌ام آن ماشین را فروختم.
    گفتگو با پزشک خیری که همه خانواده اش را در حادثه دنا از دست داد / کاش می‌شد با دستانم هواپیما را در آسمان نگه دارم 
    درباره آخرین تصویری که از آنها به یاد داری بگو؟
    ۶ بهمن ساعت حدود ۶ بود که بچه‌ها آماده رفتن شدند. با هم خداحافظی کردیم، اما یک‌دفعه انگار چیزی به من نهیب زد. با خودم فکر کردم که شاید بچه‌ها بعدا به من گله کنند که چرا با ما درست خداحافظی نکردی. می‌خواستم بدانند که همیشه به فکرشان هستم . با سرعت در را باز کردم، هنوز جلوی در ایستاده بودند، منتظر آسانسور. همان‌طور به آنها زل زدم، متعجب پرسیدند که چی شده؟ من هم گفتم چیزی نیست. چون حرفی نداشتم به آنها بزنم؛ درواقع خودم هم نمی‌دانستم که چرا این کار را کردم. من آن روز دلهره یا استرسی نداشتم؛ حس بدی هم نداشتم. هوا تقریبا تاریک بود که من برای آخرین‌بار آنها را دیدم. طاها، ایلیا و همسرم بعدا هم به همان ترتیب در قبر آرام گرفتند. نمی‌دانم چه توجیهی دارد؟ شاید همان نیمه از وجود باشد که ما زیاد اطلاعی درباره آن نداریم.
    چه زمانی از سقوط هواپیما باخبر شدی؟
    من آن روز عمل داشتم. چندبار با آنها تماس گرفتم، اما تلفن در دسترس نبود. نگران و کلافه شده بودم. از زمان معمول سفر هوایی تهران به یاسوج خیلی گذشته بود. وضع غیرعادی بود. از طرف دیگر، همه چیز برای جراحی آماده بود. بیمار بی‌هوش و به پشت خوابانده شده بود، فقط من باید دستانم را می‌شستم و وارد اتاق عمل می‌شدم. واقعا نمی‌دانستم که باید چه کاری انجام دهم. نگرانی امانم را بریده بود تا این‌که یکی از همکارانم خبر داد که یک هواپیما افتاده. زیرنویس شبکه خبر بود. من دیگر توانایی ایستادن هم نداشتم؛ جراحی کنسل شد. بیمار را هم به‌هوش آوردند چون جراحی نخاع بود و کسی هم جای من نبود تا آن جراحی را انجام دهد.
    در آن لحظات به چه چیزی فکر می‌کردی؟
    وضع خیلی بدی داشتم. می‌خواستم با دستانم هواپیما را در آسمان نگه دارم یا کاری کنم که در اصفهان فرود بیاید یا حتی اصلا از همان مهرآباد تهران بلند نشود، اما همه اینها افکاری بیهوده بود. خودم هم می‌دانستم که همه اینها مشتی تصورات واهی و بی‌فایده است، اما اختیارم دست خودم نبود. ذهنم به راهی می‌رفت تا شاید از وقوع آن حادثه جلوگیری کند. البته بعدها به این نتیجه رسیدم که آن خداحافظی سراسیمه مجدد به همین دلیل بود. یعنی این حادثه قرار بوده که اتفاق بیفتد. همین هم روح مرا تکان داد که بلند شو و برای آخرین‌بار با بچه‌ها خداحافظی کن.گفتگو با پزشک خیری که همه خانواده اش را در حادثه دنا از دست داد / کاش می‌شد با دستانم هواپیما را در آسمان نگه دارم 

    شما از نزدیک محل حادثه و نقطه برخورد هواپیما با قله دنا را دیده‌اید؟
    من به محل حادثه رفتم. جای بسیار عجیبی بود. مثل یک ساختمان ۱۰۰طبقه که به اندازه یک طبقه از نوک قله پایین‌تر به اندازه یک انگشت کوچک چیزی آن‌جا افتاده. آهن سفید که به دلیل بارش برف تشخیص آنها زیاد آسان نبود. این مثال را زدم برای کسانی که آن‌جا را از نزدیک ندیده‌اند. عظمت این کوه در برابر هواپیما تقریبا چنین وضعی دارد. البته من اینها را هفته گذشته با بالگرد هلال‌احمر دیدم.
    یکی از انتقاداتی که درباره این حادثه مطرح شد، نحوه امدادرسانی و انتقال اجساد به پایین بود.
    واقعیت این است که محل حادثه بسیار صعب‌العبور است؛ ارتفاع بسیار بالا و دسترسی دشوار. من اصالتا اهل یاسوجم. محلی‌های ما به آن‌جا می‌گویند «پازن پیر»، یعنی جایی که بشر دسترسی ندارد. دلیل این نام‌گذاری هم این است که بیشتر ساکنان این منطقه شکارچی هستند و در میان شکارچیان معروف بوده که اگر بز یا کَلی به این منطقه برود، همان‌جا پیر می‌شود، یعنی دست هیچ شکارچی‌ای به او نمی‌رسد. به اضافه این‌که شرایط آب و هوایی هم بسیار نامساعد بود. نیروهای امدادی در برخی از نقاط مجبور شدند ۵ متر برف را کنار بزنند. حتی در برخی از روزها دمای هوا به منفی ۴۰ درجه سانتی‌گراد می‌رسید که باعث می‌شد آب آشامیدنی آنها یخ بزند. از طرف دیگر، وقتی این هواپیما به کوه برخورد کرده، مسافران در سینه‌کش کوه به شعاع حدود ۵۰۰متری پرتاب شده‌اند. همه این مسائل کار امدادرسانی را مشکل کرد. به نظر من برخی صحبت‌هایی که مطرح شد، به دلیل تنهایی و دلتنگی بازماندگان داغدار است. درواقع این تنهایی است که آدم را اذیت می‌کند.
    الان تنها زندگی می‌کنید؟
    نه پدر و مادرم به تهران آمده‌اند و با آنها زندگی می‌کنم.
    آنها برای دیدن اقوام به یاسوج می‌رفتند؟
    نه تولد ایلیا بود. طاها و ایلیا عاشق یاسوج بودند، حتی چند‌ سال پیش موقعیتی پیش آمد برای زندگی به آلمان برویم، اما طاها قبول نکرد. با این‌که خیلی از کشورها را دیده بود، اما ایران را خیلی دوست داشت، به‌خصوص یاسوج و طبیعت بکرش را. به همین دلیل هم رفتن و اقامت ما در آلمان منتفی شد. البته قرار بود ایلیا تنها به یاسوج برود، اما به خاطر لغو پی‌درپی پرواز به دلیل بارندگی و شرایط نامناسب جوی بالاخره تصمیم گرفته شد همه به جز من برای تولد ایلیا به یاسوج بروند.
    فعالیت‌های خیرخواهانه‌ هم دارید؟
    همسرم در این زمینه بسیار فعال بود. از تهیه غذا و پوشاک گرفته تا معرفی افراد بی‌بضاعت به پزشکان مختلف برای درمان. درواقع من به واسطه او این کارها را انجام می‌دادم.
    چند‌سال بود که ازدواج کرده بودید؟
    حدود ۲۰ سال. من الان ۴۹ساله هستم. ایلیا ۱۲‌سال داشت و طاها تازه وارد ۱۶‌سال شده بود. حدود ۱۰پیش هم از یاسوج به تهران منتقل و در دانشگاه علوم پزشکی ایران مشغول به کار شدم./تابناک

    -نظرتان درباره این دیدگاه چیست؟
    9 نظر برای “گفتگو با دکتر دانشی/مردی که دنا اعضای خانواده اش را از او گرفت”
      • جانان گفت:

        من بعداز این سانحه ی دردناک به یاسوج رفتم و در یک روز بارانی فقط کوه دنا را نگاه میکردم و فقط به این عزیزان و این حادثه ی دردناک فکر میکردم … دکتر دانشی عزیز تسلیت میگم به شما بززگوار …. این حادثه تاهمیشه در ذهن ما باقی میماند ….

        0

        1
    1. حمیدرضا گفت:

      خداوند به دکتر دانشی فقط صبر بده

      0

      0
    2. افشین فرامرزی گفت:

      سلام ودعای خیر,, از خداوند صبر و طول عمر برای بازماندگانشان میخواهم.. خداوند رحمت کند همه هم استانی هایم را که در این حادثه دلخراش جان باختند من و. تمام ملت ایران عزادار شدیم

      0

      0
    3. دهدشت گفت:

      با سلام..دکتر سید عبدالهادی دانشی..که به اشتباه مصطفی دانشی نوشته شده ..با تسلیت مجدد خدمت دکتر دانشی و روح عزیزانشان شاد و قرین رحمت باشد ان شاء الله

      0

      0
    4. پشتدار از دهدشت گفت:

      خدا به دکتر عزیزمان صبر بده.وبه دستانش قوت بده تا بیماران رو معالجه کنه.وبه پاهایش نیرویی برای ادامه زندگی بده

      0

      0
    5. ناشناس گفت:

      ایلیا از:
      سیدرحمت‌الله‌خادمی

      اپیزود اول:ایلیاتهران ساعت ۷
      آلودگی: قابل تحمل

      *صبح بخیر بابا
      سحر خیز شدی پسرم
      بابایی دارم میرم دهدشت
      آخ جووووون
      بابا رو هم می بری ؟
      نه باباجون
      من و مامانی و طاها میریم شما هم میمونی اینجا کمک می کنی بیمارا حالشون خوب بشه
      باشه بابایی؟
      ای جااااااانم
      اطاعت میشه قربان…
      بابا سلام نظامی داد
      حالا بگو پسرم چی میخای واسه بابا بیاری ؟
      بابایی میخام جشن تولد که گرفتم کیکم رو مثه یه کهره کوچولو درست کنم
      خببببببب
      آها
      یادم اومد
      برات یه کهره کوچولو میارم خخخخخخخ
      ای شیطون
      کهره که عشق خودته
      آره دیگه مثلا واسه تو میارمش ولی واسه خودمه
      خوب دیگه قندعسل بابا مواظب داداشت و مامانت باش

      بابا ،ایلیا رو میبوسه
      چشماشو
      پیشونیشو
      دستاشو
      سیر بغلش می کنه
      ایلیا:بابایی دوستت دارم
      من دارم میرم گریه نکنی ها
      زودی برمی گردم
      ای نیم وجبی شیطون ….
      حالا ببینیم کی گریه می کنه ،؟
      من یا تو؟
      باشه
      می بینیم
      تهران ساعت نه و بیست و پنج دقیقه:@هواپیمای مسافر بری تهران _یاسوج ساعت ۸:۵۵
      از صفحه ی رادار خارج شده است
      مسولان شرکت هواپیمایی آسمان با تایید این خبر از تلاش ها برای اطلاع از وضعیت هواپیما و ۶۶ سرنشینش خبرمیدهند
      اپیزود دوم: برف شادی یا برف غم
      ایلیای عزیزم
      برای نوشتن تمام این کلمات درد کشیده ام
      اشک ریخته ام
      تمام وجودم درد می کند
      از که باید بپرسم
      از که باید سراغت را بگیرم فرشته ی کوچولوی من
      چگونه بگویم از شمعی که نه برای تولدت که برای پروازت باید روشن کنم
      تضادها بیشمارند و کشنده
      تو الان باید غرق در برف شادی بودی و لنز دوربین ها لبخندهای شیرین و معصومانه ات را شکار می کردند اما زیر برف سرد و کشنده ی دنا و غول آهن پاره ی آسمان جسم کوچکت درد می کشد
      و چه پارادوکس کشنده ای است برف و برف
      باید شمع های تولدت را با هورای مان فوت می کردی و حالا شمع های پروازت را با ضجه هایمان روشن می کنیم
      و باز چه پارادوکس ویرانگری است این شمع ها و آن شمع ها
      آهنگی که انتظارش رامیکشیدی تولد تولد تولدت مبااااااااااارک بود
      امازوزه ی بوران وسردی کشنده گوش های لطیفت را می خراشد
      تو خود را در حلقه ی شادی و بوسه های عاشقانت می دیدی نه در قفس کشنده ی یخ بستهء دنا
      ایلیای عزیزم
      کوچک مرد بزرگ
      پرستوی پرگشوده
      تولدت
      نه
      پروازت مبارک
      اما
      پرواز را بخاطر بسپار پرندهء کوچک ایلمان.

      ایلیا از:
      محمد رضا کشوری
      گچساران

      ایلیای من
      بزرگ مرد کوچک
      اوج پروازتان,چنان!
      که:
      جسم برخاک افتادتان
      ازخاک, برآمد
      گل شد,شمع شد ,پروانه شد
      برخاک شد.

      کهگل زرد رشتی بنشسته در کوه دنا
      بی دوبال اشکناده,زیر دارل بلی
      درحرم ستروعفاف ملکوت
      من بوی بلوط خاطر یار
      باده مستانه زدند

      آسمان بارامانت نتوانست کشید

      قرعه کار بنام دل دیوانه زدند

      جشن میلاد تو درقوس دنا شد
      برپا
      این چه غوغاست؟
      چنین سخت؟

      درپای دنا؟

      ایلیات درهردوسو حیران از
      سوزدنا
      ترک ولر,رشتی وفارس ازناله داغ دنا

      پادنابشکست؛خاکش مشک عنبر درفضا

      عطر آئین بشر
      گسترده در پای دنا

      دوش درحلقه ماقصه گیسوی
      توبود
      تادل شب سخن ازسلسله موی توبود

      دل که از ناوک مژگان
      خون بود
      بازمشتاق کمانخانه ابروی
      توبود

      من سرگشته که از اهل سلامت بودم
      به صبا کس نرسیدم که ازکوی
      توبود
      نه پیامی نه خبر
      اوقات؛
      به گذر
      چشم من درنظرم حسرت دیدار تو بود
      روز میلاد تو در کنج دنا
      شور قوس قله ای بر افلاک
      برف شادی تو نه
      اورجدایی ها بود

      کوه
      انباشته ز دومان
      سوز,بوران
      راه بسته

      نغمه یاریار
      یار
      خبراز,فصل
      توبود

      یاددلبند ایکنم
      من برف و سرما
      نیرسه هیچم صدا
      ازعرش اعلا
      هرقدر یاریار ایکنم
      یاری نه پیدا
      کوه,کمرپنهان
      نیست
      یاری هویدا

      برف قوزی پیردنا
      آرامگه وبستریارانم شد

      سایه پیرفلک آرام مانای قوزی

      تا ابد بنماند
      یادها درپادنا
      اوجی از جنس لقا
      درنسه ءپیر دنا

      مادرت آغوش باز
      گسترده در اوج صفا
      مرحمی بربالهای بشکسته
      درسور دنا

      ایلیایم ,نازنین
      حافظ بمان برنرگست
      که بتقدیر
      نرگسهاست
      درخرمن پروانه ها

      هاتفی گفت :
      ببایدنورچشمم
      طاها
      چونکه تنهابیقین اوست
      ز,خفیتر
      آگاه
      باورم مینرود
      به ازل
      حکم چنین بود
      که جزاین بود
      نشاید
      بباید
      طاها

      گل عذارم
      (نرگسی)
      دردامنت شد
      ای دنا
      بلبل شوریده باگل
      (برگ گل)
      شد.
      ای دنا

      طالع من
      به ازل بود
      (لوح نوشت)
      عقل وعشق وقدروقدر
      بباید
      به بهایی بنوشت

      دل ازاین خوش
      بوصالیدببهشت
      تاچه آیدبه قدر
      چون؟
      بنوشت؟

      حالیا پروازتان
      بگذشت از
      خورشید وماه
      صبرایوبی بباید
      حسرت ماه شما

      گفتمی:
      هجران
      زبانم
      سوخت سوخت
      مینوشتم
      هجرتان
      قلم هم
      سوخت سوخت
      دل بیارامیدعزیزانم
      همه درنزدخدائید

      بیقین
      تابه ابد
      پژواک یاریار
      دنائید

      یاریار
      ای پادنا
      یارم
      نگه دار
      دامنی از پونه,نرگس وچویل
      ایام دار
      یادیارمان بخیر
      دنانشین شد
      صبح ,پسین,یاریارمان
      درکوه طنین شد
      صبر کنوم صبری جزیل
      خدام کریمه
      کهگل ویارلمه بنگ ایزنم
      کوهگل غریبه
      قوس =سرمای سردوخشک و
      یخ زده (ترکی)
      قوزی =برف ماندگار,دوراز
      تابش خورشید(ترکی)
      که تاسال بعدمیماند
      نسه =قسمتی ازکوه که
      همواره سایه است
      کهگل =کبک ها
      دومان = مه غلیظ که چشم؛
      چشم رانمیبید(ترکی)
      اور
      جدایی =ابریکه شاید بخاطر
      سیلابی بودنش نماد
      جدائیست
      اشکناده =شکسته
      دار بلی =درخت بلوط که آرام
      بخش تن زخمیست
      شورشوق=عادت طوفان گونه همه ساله که ناگهانیست وگاه سهمناک وگاها؛آبستن حوادث همچنانکه بیژن وکیخسرو وصدهاعاشق در مسیر بسته در برف سنگین ماندندودومان اجازه دسترسی به یار را نداد
      ایکنم =ازسرمیدهم
      نیرسه =نمیرسدپاسخ نمیدهد
      فصل =جدائی ,فراق
      دومان,قوس,قوزی ازلغات ترکی وبقیه لریست,که به بداهه بعد ازنوشته آقای خادمی بکلام آمد وحکایت ازسرنوشت همسان قشقائی وبویراحمد ولروایلات دیگردرسخت نای زندگی پاک دارند
      چه بسا,چندیست که در سانحه سانچی فرزندانی از ایلات ساکن نورآبادکه ازنسل مادری,قشقایی بودندوخاله زاده این فدوی باسرنوشتی یکسان ؛دردور دورای باختری ماندند
      (بی بازگشت جسم وقامت)
      که:
      (ازخاک برآئیم وبرخاک شویم)
      لهذا:
      برای اینکه احساس کردم دنا در این غم بزرگ,غمگین ودلشکسته است متعاقبا بذکرابیات دیگری پرداختم که تقدیم میکنم به دنا, دنانشینان ویاران بوصال رسیده دناو خانواده فراق نشستشان
      (اعم ازفرزندان دنایا مسافرانیکه به شوق دیاردناپروازکردند تا یادشان درهمیشه تاریخ برتارک دنابدرخشد)
      واما :

      هیچ مگید تقصیر دنا
      وفا نداره
      پادنا مأمن گل
      از این قراره!

      بشکفه سینه کمر
      اوشم برنجاس
      یک بغل لاله,سنبل,کاکوتی
      تایار دیاره

      برف قوزی وکاکوتی واوشم, برنجاس
      لاله گل روئید
      هی نگید
      تقصیر دنایه

      آب جاری حیات سرچشمه اش برف قوزی
      رویش وزایندگی
      رسم دیرین دیاره

      سبزه وطرف چمن
      بر بال این
      قول طیاره
      که بباید پرکشید
      اوج تراز
      ماه و ستاره

      طاقتت باد زندگی اینست:
      آمد
      شد
      بردباری
      .
      .
      و
      .

      امید

      باز هم زندگی ویاریاریارو
      کندن ازسخت سیاره

      پروازرا
      که شد پنهان درنظر
      چون اخگری

      سازدیگرمینوازد
      بربط خنیاگری

      این عزیران اوج ساختند
      رحل گریز
      داغی از غم
      بنشست بردنا
      هرگزنبود سوداگری

      پادناخودبشکست
      درپای دنا
      هیچ عجب نیست
      که بوده است
      مظهر ایستادگی

      چون دناباش
      به تموز
      سایه برف قوزی

      تشنگی هرگزنشاید
      به عطش
      قطره جان قوزی

      مخلص کشوری

      1

      0
    6. سیدمسعود کشاورز گفت:

      چه سخت می گذرد …
      غریب و ساکت وتنها چه سخت می گذرد !
      تو وسکوت غزلها ! چه سخت می گذرد !
      برای دیدنت شرط می کنند اینکه قرار دیدن آخرت! اما چه سخت می گذرد !
      سکوت میشویم آنقدر ،سپس می شکنیم
      ببین شکستن ما، تو را سخت می گذرد !
      تاریکی صبح آخرین لحظه ی تلخی برای دیدار است ، نیامدند دلبرانت فردا ! وای که چه سخت می گذرد !
      هوای چشمان ما اینجا بارانی است
      هوای چشمان مهربان تو آنجا ، چه سخت می گذرد !

      تقدیم به دستان توانگر و پر سخاوت دکترعزیز و افتخار دیارمان .
      آرزوی شادی روح سه عزیز از دست رفته و طلب رحمت بی پایان و آرامش ذهن ودستان شما دکتر مهربان .
      سید مسعود کشاورز – گچساران

      0

      0
    7. حامد گفت:

      خداوند به شما صبر واجر و سلامتی وتوفیق خدمتگزاری و به آن عزیزان سفر کرده رحمت واسعه عنایت فرماید .

      0

      0

    
    امروز پنج شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
    • تـــازه ترین خبرها
    • پـــربازدیدترین ها
  • گزارش تصویری مراسم کلنگ زنی کارخانه گیاهان دارویی در گچساران
  • سخنگوی شورای شهر دهدشت:شهرداری دهدشت مبتلا به سرطان بدهکاری است/برای گچساران سهمیه قیر رایگان در نظر گرفته می‌شود برای دهدشت نه
  • ۳ قلاده گراز گرفتار درآب در بویراحمد نجات یافتند
  • شهری منظم و تمیز با همت مردم و شهردار
  • اهدای عضو جوان دهدشتی مرگ مغزی به ۳ بیمار نیازمند جانی دوباره بخشید
  • اسامی بخشداران و معاونان فرمانداری که در کهگیلویه و بویراحمد تغییر می کنند
  • مطالبات مردم از حاکمیت
  • روایت هولناک فرمانده انتظامی گچساران از اثرات مصرف مواد مخدر
  • حریفان تیم فوتبال نفت و گاز گچساران در لیگ دسته دوم مشخص شد
  • نماینده بویراحمد و دنا :هیچوقت کلید شروع انتخابات را نمی زنم/فرزندانم بیکار هستند
  • سیاست استاندار جواب می دهد؟/ خانه به خانه به دنبال کشف دردها
  • رییس کل دادگستری کهگیلویه و بویراحمد: حکم حبس مدیرکل کهگیلویه و بویراحمد ی صادر می شود/تخریب باغ های شهری برخی مدیران/ جلوی بسیاری از ساخت‌وسازهای غیرمجاز مدیران را گرفتیم
  • “وقتی همه چيز را از تاج گردون مي خواهيم”
  • یاسوج با کشور عراق تفاهم‌نامه تجاری امضا کرد
  • اعلام زمان بهره برداری از پارک آبی یاسوج/آخرین وضعیت هتل یاسوج
  • پیام تسلیت مديركل برنامه ريزي و توسعه شهري امور اجتماعي و فرهنگي شهرداري تهران به دکتر سیدعلی اسماعیلی فرد
  • پیام تسلیت معاون اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران به دکتر سید علی اسماعیلی فرد
  • نماینده گچساران و باشت به چالش فرزندت کجاست پیوست
  • حضور نماینده بویراحمد و دنا در جمع اهالی روستای بابکان ،جلیل و سپبدار +تصاویر
  • هاشمی پور؛ سهل ممتنعی جذاب
  •